اَشتاد

اَشتاد روز راستی و درستی و روز 26 ام هر ماه شمسی است

جهنمی به نام بروژ

فیلم «در بروژ» In Bruges 2008 ظاهراً فیلمی جنایی است ولی دیدن آن احساسی به شما می­دهد که شاید آنرا در هیچ فیلم جنایی دیگر تجربه نکرده باشید. احساس آرامش، لطافت و لذت بردن حاصل از آرامش. این احساسی است که کارگردان فیلم با کمک موسیقی فوق العاده زیبا و آرامش بخش فیلم به همراه صحنه ­های آرام از جاهای قدیمی و زیبای شهر بروژ به شما القا می­کند (موسیقی این فیلم را از اینجا می توانید دانلود کنید). بروژ یکی از شهرهای بلژیک، شهری تاریخی و زیباست که به خاطر کانال­هایی که از درون بافت قدیمی شگفت انگیز شهر می­گذرد معروف است.

تم فیلم کاملاً آرام است، موسیقی به شدت آرامبخش و زیبا، حرکت­های آهسته­ ی دوربین حتی در صحنه­ های پرهیجان، آرامش ظاهری شخصیت­های فیلم از خصوصیات بارز فیلم است. اما هدف فیلم از ایجاد این فضا به دور دو قاتل حرفه­ای که نقش­های اصلی فیلم هستند، چیست؟ چیزی وجود دارد که این فضای زیبا و آرام را از درون خورده و به فضایی غم­ انگیز تبدیل می­کند. شخصیت اصلی فیلم به نام «ری» در حین تیراندازی به طور غیرعمد پسر بچه ­ای را به قتل رسانده و به خاطر آن به عذاب وجدان شدیدی گرفتار شده است. شخصیت ری به مانند دیگر شخصیت­های فیلم عجیب است و کارهای عجیب وی در بعضی قسمت­های فیلم ممکن است شما را به خنده بیندازد ولی این یک شخصیت طنز نیست، هیچ تلاشی در ساخت شخصیت ری برای ایجاد جذبه­ ی رایج قاتل­های بی خیال و بانمک صورت نگرفته است. او شخصیتی دردناک است و اگر خنده­ای هم ایجا کند این خنده از روی بی عاری نیست. در جایی از فیلم ری و کن در حال بازدید از یک نمایشگاه نقاشی هستند. نقاشی ای در مورد قیامت توجه ری را به خود جلب می­کند و با کن در مورد قیامت، گناه و جهنم و بهشت صحبت می­کند و با اینکه این مسائل ذهن او را به خود مشغول کرده است کن جوابی به او نمی­تواند بدهد. ری از بروژ به شدت متنفر بوده و مدام از آن می­ نالد و ماندن در آن را جهنم می­داند. ولی فضای بروژ کاملاً عکس این قضیه را به شما القا می­کند. معلوم می­شود که مشکل ری بروژ نیست، بلکه مشکلش درونی است و در اثر ناراحتی زیاد تصمیم به خودکشی می­گیرد ولی دوستش در حالیکه دستور و تصمیم قتل او را گرفته بود با دیدن وی در حال اقدام به خودکشی، پشیمان شده و درک این احساس گناه عظیم ری، کن را از این کار منع می­کند. با نافرمانی کن، هری رییس این دو نفر برای قتل هردوی آنها به بروژ می­ آید و در حالیکه کن جان خود را فدای ری می­کند هری هم همزمان با تیراندازی به سمت ری باعث کشته شدن یک انسان کوتوله می­شود. هری با درک عذاب این گناه در همان لحظه تصمیم به خودکشی گرفته ولی اینبار جسد نیمه جان ری او را از اینکار منع می­کند ولی موفق نمی­شود. جالب است که شخصیت­های این فیلم با اینکه قاتل حرفه­ای هستند با درک برخی چیزها در حین ارتکاب به قتل به عذابی شدید دچار می­شوند. درک آرزوها و احساسات بچه­ ای که بر روی کاغذی نوشته شده و برای استغفار به کلیسا آمده است و اشتباهاً توسط ری کشته می­شود. درک احساس زنی که آنقدر شوهرش را دوست دارد که جانش را به خاطر او می­دهد و نیز کوتوله­ ای که بی گناه و معصوم کشته می­شود. دو نفر از سه شخصیت اصلی فیلم یعنی هری و کن می­میرند؛ و در سکانس پایانی فیلم که بدون شک زیباترین سکانس فیلم است جسد نیمه جان شخصیت اصلی یعنی ری، در حال انتقال به آمبولانس در فضای بسیار رمانتیک بروژ که برفی آرام در آن می­بارد از ته دل آرزوی زنده ماندن می­کند. اما زنده ماندن برای چه؟ تنها به خاطر پیدا کردن راهی برای بخشیده شدن قبل از مرگ، راهی برای از بین بردن این عذاب ابدی. ری به این نتیجه می­رسد که نمی­تواند تا ابدیت در جایی شبیه بروژ عذاب روحی بکشد و از ته دل به دنبال پیدا کردن راهی در زندان و یا در مجازات اعدام برای رهایی از این عذاب است:

با درک کامل گناه­هایی که انجام می­دهیم بهشت هم برای ما جهنم خواهد شد

Advertisements

اوت 25, 2010 Posted by | مذهبی, نقد فیلم | , , , , | 2 دیدگاه